زنگ تفریح
درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود، گفت : نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمک. گفت: نیست. گفت: کوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت کجاست. گفت: برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین که من حال خانه شما را می بینم، ده خویشاوند دیگر می باید که برای تسلیت شما آیند.
ادامه نوشته
دو داستان کوتاه دیگر... حتما بخوانید.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 18:27 توسط صادقی طاهری
|
تقدیم به همه مربیان و معلمان دلسوز و پر تلاش که در سنگر تعلیم و تربیت از هیچ کوششی دریغ نمی نمایند .